<?xml version='1.0' encoding='utf-8' ?>
	<rss xmlns:dc='https://purl.org/dc/elements/1.1/' xmlns:content='http://purl.org/rss/1.0/modules/content/' xmlns:slash='http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/' xmlns:atom='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' version='2.0'>
	<channel>
	<title>𝒹𝒶𝓎 𝒷𝓎 𝒹𝒶𝓎 𝓌𝒾𝓉𝒽 𝓂𝑒</title>
	<link>https://hanako.blogix.ir</link>
	<atom:link href='https://hanako.blogix.ir/rss' rel='self' type='application/rss+xml' />
	<description></description>
	<language>fa</language>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Thu, 04 Jun 2026 13:55:57 +0330</lastBuildDate><item>
				<title>امتحانات پایان ترم</title>
				<link>https://hanako.blogix.ir/post/24</link>
				<description><![CDATA[<p>این عادت از کنکور باهام مونده و خب ادامش میدم</p><p>چنل درس خوندنم :</p><p><a href="https://t.me/+oLmlA6LIxpI5YzZk" rel="nofollow">کلیک</a></p><p><a href="https://t.me/+oLmlA6LIxpI5YzZk" rel="nofollow">https://t.me/+oLmlA6LIxpI5YzZk</a></p><p>اگر خواستید جوین بشین که خب خوشحال میشم چون تنهایی درس خوندن خیلی مزخرفه :)</p>]]></description>
				<pubDate>Thu, 04 Jun 2026 13:55:57 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://hanako.blogix.ir/post/24/comment</comments>
				<dc:creator>Hanako</dc:creator>
				<guid>https://hanako.blogix.ir/post/24</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>کخ ریزی</title>
				<link>https://hanako.blogix.ir/post/23</link>
				<description><![CDATA[<p>دیشب تو خوابگاه من و دوستم شام نداشتیم </p><p>رفتیم اسنپ فود غذا سفارش بدیم، انقدررررر گشتیم ولی چیز ارزون خوب پیدا نشد</p><p>تهش خواستیم از فودپارتی سیب زمینی سوخاری بگیریم تا تصمیم گرفتیم بگیریم تموم شد :|</p><p>دیگه دیدیم نمیشه کاریش کرد چیپس و ماست خوردیم واسه شام</p><p>بعد به دوست دیگم زنگ زدم گفتم بیاد اتاقمون، اونم سر چیپسا رسید</p><p>دیگه دیدیم حوصلمون سر رفته چیکار کنیم چیکار نکنیم که یهو فکرای شومی به ذهنمون رسید</p><p>از یه تیکش میگذرم چون گفتنش خوب نیست</p><p>ولییییییی به عنوان آخرین نفر تصمیم گرفتیم به هم اتاقی دوستم زنگ بزنیم و ایسگاش کنیم</p><p>دیگه شاره فیکمون که از هم اتاقیم بود، دوست دیگمم تو کارای دیگمون نقش افرینی کرد، قرار شد این یکی رو من اجرا کنم</p><p>آقا ساعت ۱۲ شب رفتم بهش زنگ زدم گفتم</p><p>خانم فلانی؟ از دانشکده پزشکی تماس میگیرم، شما تو امتحان استاد فلانی مشکوک به تقلب هستید لطفا برای پیگیری این موضوع فردا ساعت فلان به قسمت آموزش اتاق فلان مراجعه کنید.</p><p>اصلا بنده خدا خشکش زد 🤣🤣🤣</p><p>بعد با دوستم سه تایی رفتیم اتاقشون، ما پشت در موندیم و اون رفت تو. هرچی اون بنده خدا گفته وای زنگ زدن گفتن تو تقلب کردی و ... اینم گفته نمیدونم باید چیکار کنیم و ...</p><p>بعد اومد بیرون. ما هم دوباره رفتیم پیشش و گفتیم شنیدیم تقلب کردی 🤣🤣🤣🤣🤣</p><p>بعد اومده میگه نههه منکه تقلب نکردم نمیدونم چیکار کنم اصلا شاید الکی بود (استرس گرفته بود شدید)</p><p>تهش گفتیم کار ما بوده 👀⚡</p><p>کلی زدمون بعد میگه من با خودم گفتم حتما الکیه بعد به صداش فکر میکردم میدیدم نه صداش شبیه اون بالا بالاییاس 🤣🤣🤣</p><p>بعد بهش میگم اخه ۱۲ شب دانشکده بازه که بخوان بهت زنگ بزنن؟ تااااازههه یادش افتاد که آره راس میگی </p><p>بچم از استرس داشت ذوب میشد 🫠</p><p>ولی بی جنبه نیست اصلا. فقط تهش گفت خدارشکر بهم گفتید وگرنه تا صبح خوابم نمیبرد 🦆</p><p>( میگه میخواستم زنگ بزنم بپرسم خب کجا بیام، بهش گفتم منکه مشخص کردم دیگه باید میومدی اتاق فلان، میگه اصلااا انقدر هول شدم اون قسمتشو نشنیدم 🤣🤣🤣 )</p><p>وایییییییییییییییی یعنی اگر میشد همه کارای دیشبمونو مینوشتم عالی میشد. همگی از خنده روده بر شدیم 🤣😶‍🌫️</p><p> </p><p> </p>]]></description>
				<pubDate>Sun, 24 May 2026 09:44:19 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://hanako.blogix.ir/post/23/comment</comments>
				<dc:creator>Hanako</dc:creator>
				<guid>https://hanako.blogix.ir/post/23</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>نمی‌دونم</title>
				<link>https://hanako.blogix.ir/post/22</link>
				<description><![CDATA[<p>یجوریم، دلم گرفته و حس تنهایی دارم</p><p>دلم به درس نمیره...</p><p>حس خوبی نیست اصلا. یسنا گفت امروز میخواد درس رو شروع کنه و این بهم بیشتر استرس میده</p><p>چون اون همدم درس نخوندنام بود، حالا دیگه نمیدونم چقدر خونده</p><p>نمی‌دونم برم بیرون یا نه</p>]]></description>
				<pubDate>Sat, 23 May 2026 18:38:36 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://hanako.blogix.ir/post/22/comment</comments>
				<dc:creator>Hanako</dc:creator>
				<guid>https://hanako.blogix.ir/post/22</guid>
				<slash:comments>10</slash:comments>
			</item><item>
				<title>خسته ی دو عالم</title>
				<link>https://hanako.blogix.ir/post/21</link>
				<description><![CDATA[<p>به معنای واقعی خسته ی دو عالمم</p><p>یه عاااااالمهههه کار ریخته رو سرم</p><p>انقدر سرم شلوغه که نمیدونم اصلا کدوم کار رو انجام بدم</p><p>گردنم درد می‌کنه، بعد سال ها جزوه دست نویس نوشتم و خب میشه گفت دستم خشک شد</p><p>اصلا عادت به نوشتن ندارم :|</p><p>آها راستی، سه شنبه میرم مشهد و خب چون خونمون داره بازسازی میشه میرم خوابگاه و میدونین چیه؟ کالیمبامو نمیتونم ببرم</p><p>تو خوابگاه که نمیشه ساز زد و منطقیه، تو محوطه هم گربه زیاد داره و هیییییچ وقت حاضر نیستم برم اونجا بشینم. همینکه برم سلف شاهکاره</p><p>می‌دونستین اوایل شام و ناهار بیسکوئیت میخوردم چون میترسیدم برم سلف؟ (جلوش یههههه عااااالمه گربه‌س)</p><p>بعدا در اینوریشو باز کردن بهتر شد، این در کنار سلف پسراس</p><p>جاتون خالی تا الان ۳ بار جیغ کشیدم 🙌🏻</p><p>اخریش از همه بدتر بود، دقیقا جلوی سلف پسرا، دو تا گربه باهم دعواشون شد و یهو از بوته ها پریدن بیرون و منم که همون جا بودم گربه هه خورد به پام :))))))</p><p>منی که به عکس گربه دست نمیزنم یه گربه خورد به پام 🦆</p><p>( دیگه مقدار آبرویی که اون روز از من رفت مشخصه )</p><p>الان خیلی خیلی خیلی بهتر شدم</p><p>یبار میخواستم ترس خودمو از گربه کم کنم و رفتم زل زدم به چشمای یه گربه تو عکسش، بعد ۵ دقیقه گریم گرفت و از اون روز به مدت چندین ماه حتیی نمیتونستم عکس گربه ببینم ( الان با دیدنش مشکلی ندارم اما بهش دست نمیزنم )</p><p>اوم 👀</p><p>هعییییییی فردا صبح کلاس زبان دارم. واقعا حوصلشو ندارم</p>]]></description>
				<pubDate>Mon, 18 May 2026 01:18:30 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://hanako.blogix.ir/post/21/comment</comments>
				<dc:creator>Hanako</dc:creator>
				<guid>https://hanako.blogix.ir/post/21</guid>
				<slash:comments>6</slash:comments>
			</item><item>
				<title>افسردگی</title>
				<link>https://hanako.blogix.ir/post/20</link>
				<description><![CDATA[<p>بعد از خوندن ۲۱۰۰ صفحه با مرگ عزیزترینم مواجه شدم</p><p>طرفدار کیت بودن بدترین انتخابم بود</p><p>اون از خیانتی که تو ناتوان بهش شد</p><p>اون از خیانت پی با کای به کیت</p><p>و اون از تنهایی کیت و درموندگیش</p><p>اونم از طاعون و تنهایی با بیماری مبارزه کردن</p><p>کیت فقط به کای نیاز داشت و کای پی رو میخواست</p><p>کیت واقعا تنها بود</p><p>و مرگش تیر آخری برای افسرده شدنم بود</p><p>کیت عزیزم ...</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:2160/2880;" src="https://s11.uupload.ir/files/candle/IMG_20260515_133314.jpg" width="2160" height="2880"></figure>]]></description>
				<pubDate>Fri, 15 May 2026 13:36:41 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://hanako.blogix.ir/post/20/comment</comments>
				<dc:creator>Hanako</dc:creator>
				<guid>https://hanako.blogix.ir/post/20</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>باشگاه</title>
				<link>https://hanako.blogix.ir/post/19</link>
				<description><![CDATA[<p>امروز هوا خیلیییییییییی گرم بود</p><p>همون اولش حالت تهوع گرفتم</p><p>از باشگاه‌ اومدم بستنی خوردم 😶 😶‍🌫️</p><p>البته نه بخاطر اینکه دلم بستنی‌ میخواست هاااا، واسه اینکه حالم بد بود اینکارو کردم</p><p>دو جلسه دیگه برم تموم میشه، خیلی دلم میخواست تو دوره امتحاناتمم برم اما فشرده میشه</p><p>داشتم برنامه رو چک میکردم که دیدم ودف دو تا امتحانم تو یه روز افتاده</p><p>یعنی ۲۶ خرداد امتحان دارم، ۲۷ خرداد ۲ تا امتحان دارم</p><p>تازه با خودم میگفتم چرا برای ۲۷ام فرجه ندارم و چجوری بخونم اخه</p><p>حالا دو تا امتحان شده 🦆🌵</p><p>ولی خب کاریش نمیشه کرد، به هرحال باید سعیمو بکنم هردوتاشو ۲۰ بگیرم هرطور شده </p><p>تا ۲۰ مرداد امتحان دارم و بعد هم اسباب کشی داریم</p><p>یعنی خیلی خوب که درنظر بگیرم اواخر شهریور زودتر نمیشه برم باشگاه </p><p>قشنگی باشگاه رفتن اینه که با یه دستگاه کار میکنی و میبینی نفر بعد از تو که میخواد باهاش کار کنه وزنه رو کم میکنه 😼😻⚡</p><p>واقعا حداقل من این حس رو دوست دارم</p><p>آیییییی ۵ قسمت دیگه از نهادم مونده، با کلی تکلیف دیگه</p><p>خسته شدم از بس مشق نوشتم</p><p>درباره رمانم :</p><p>ناتوان رو پریشب تموم کردم، حدود ۸۰۰ صفحه</p><p>یک ماه طول کشید که خب دلیلش این بود سرم بشدت شلوغ بود و وقت نمیشد بشینم پای رمان</p><p>دیروز بی پروا رو شروع کردم و عصر تموم شد. این یکی زیاد نبود و فقط ۴۰۰ صفحه داشت</p><p>و شب بی‌باک رو شروع کردم و ۳۰۰ صفحشو خوندم. این هم نزدیک ۹۰۰ صفحه‌س</p><p>و آخرین جلدش، یعنی جلد ۳.۵ بیمناک که ۳۵۰ صفحه‌س</p><p>این هفته سرم شلوغه و خیلی بعید میدونم بتونم ادامه‌شو بخونم </p><p style="text-align:left;"><span style="font-size:20px;"> ...Exams are coming</span></p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:736/485;" src="https://s15.uupload.ir/files/candle/fe0323c305f5faae46aa150168f2befe.jpg" width="736" height="485"></figure>]]></description>
				<pubDate>Thu, 14 May 2026 12:15:06 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://hanako.blogix.ir/post/19/comment</comments>
				<dc:creator>Hanako</dc:creator>
				<guid>https://hanako.blogix.ir/post/19</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>بی صدا</title>
				<link>https://hanako.blogix.ir/post/18</link>
				<description><![CDATA[<p>میخوام سعی کنم تا جایی که میتونم با کسی حرف نزنم</p><p>هرچند همین الانشم اکثر افرادی که من رو میشناسن صدام رو فراموش کردن</p><p>اما تصمیم گرفتم استثناعات رو حذف کنم و به طور مطلق با همه کم حرف بشم (و در شرایط ایده آل اصلا حرف نزنم)</p><p>حرف زدن هیچ فایده ای نداره، هرچی فکر میکنم از حرف زدن به جایی نرسیدم</p><p>از این به بعد فقط مینویسم. یا اینجا و یا توی دفترخاطراتم</p><p>دیگه هیچ وقت از هیچ چیز با هیچ کس حرف نمیزنم</p>]]></description>
				<pubDate>Wed, 13 May 2026 23:38:56 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://hanako.blogix.ir/post/18/comment</comments>
				<dc:creator>Hanako</dc:creator>
				<guid>https://hanako.blogix.ir/post/18</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>بی پروا</title>
				<link>https://hanako.blogix.ir/post/17</link>
				<description><![CDATA[<p>جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغغغغغغغغغغغغغغغ</p><p>پیدین گری</p><p>تو عروس من خواهی شد</p><p>جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغغغغغغغغغغغغغغغ </p><p>تا ته دنیا هم جیغ بکشم کمه</p><p>باورم نمیششششششهههههههههه</p><p>هرچند این برای پی و کای قطعا خبر خوبی نبود</p><p>اما من فعلا خوشحالم تا بعد ببینم چی میشه</p><p>وای ولی حداقل از اینکه یکبار به خواستم رسیدم و فقط این رو شنیدم خوشحالممم</p><p> </p><p>پ.ن:</p><p>ای بابا، بی پروا هم تموم شد و نفهمیدم الان جدی اینا با هم ازدواج میکنن یا نه</p><p>میریم سراغ جلد سوم، بی باک ✨</p>]]></description>
				<pubDate>Wed, 13 May 2026 15:03:50 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://hanako.blogix.ir/post/17/comment</comments>
				<dc:creator>Hanako</dc:creator>
				<guid>https://hanako.blogix.ir/post/17</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>کلاس آنلاین</title>
				<link>https://hanako.blogix.ir/post/16</link>
				<description><![CDATA[<p>امروز سر کلاس بیوشیمی استادمون سوال میپرسید</p><p>خیلییییییییییی ترسناک بودددددد</p><p>انقدرررر ذکر خوندم ولی تاثیر نداشت و منم صدا زد :|</p><p>بعد من اینجوری بودم که تورووخداااااا من نههههههه</p><p>میگفت خب چرا تو نه؟ منم گفتم بلد نیستم</p><p>اینجوری بود که خب حداقل بزار بپرسم ازت بعد بگو بلد نیستی</p><p>به زورررررررر مجبورم کرد صدامو باز کنم TT</p><p>خیلی ترسناک بود</p><p>بعدش یه چیزایی جواب دادم و اینا ولی دقیق نمیدونستم</p><p>تهشم بهم گفت از این به بعد استرس نداشته باش دیگه نهایتا ده نمره ازت کم میکنم وگرنه اتفاقی نمیفته TT</p><p>همچنان دستام میلرزه، احتمالا رنگم هم پریده </p><p>به اون استاد دیگه بگی میشه از من نپرسین؟ چیزی نمیگه و نمیپرسه</p><p>فهمیدم به این بگی از من نپرس زمین به آسمون هم برسه ازت میپرسه 👀</p><p>اتفاقا سوالی پرسید که واقعا کسی جواب درستشو نمیدونست و وقتی نصفه جواب دادم هیچ کسی دستشو بلند نکرد که جواب دیگه ای بده و خودش توضیح داد</p><p>[ ولی اعتراف میکنم ترسم از سوال جواب دادن ریخت ]</p>]]></description>
				<pubDate>Wed, 13 May 2026 12:15:19 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://hanako.blogix.ir/post/16/comment</comments>
				<dc:creator>Hanako</dc:creator>
				<guid>https://hanako.blogix.ir/post/16</guid>
				<slash:comments>6</slash:comments>
			</item><item>
				<title>ناتوان</title>
				<link>https://hanako.blogix.ir/post/15</link>
				<description><![CDATA[<p>تمومش کردم</p><p>و باید بگم دلم گریه میخواد ...</p><p>هرچند ۳ کتاب دیگه هم داره و احتمالا پایان نهاییش خوب باشه</p><p>اما با این حال پایان این کتاب دردناک بود برام ...</p>]]></description>
				<pubDate>Tue, 12 May 2026 13:21:28 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://hanako.blogix.ir/post/15/comment</comments>
				<dc:creator>Hanako</dc:creator>
				<guid>https://hanako.blogix.ir/post/15</guid>
				<slash:comments>6</slash:comments>
			</item></channel>
	</rss>